محمد على مجاهدى
264
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
گر اين حسين من سر او از چه بر سنان * ور اين حسين من تن او از چه غرق خون ؟ يا خواب بودهام من و گم گشته است راه ! * يا خواب بوده آنكه مرا بوده رهنمون ! مىگفت و مىگريست كه جانسوز نالهاى * آمد ز حنجر شه لبتشنگان برون كاى عندليب گلشن جان ! آمدى ؟ بيا * ره گم نگشته خوش به نشان آمدى بيا 7 آمد به گوش دختر زهرا چو اين خطاب * از ناقه خويش را به زمين زد به اضطراب چون خاك جسم پاك برادر به بر كشيد * بر سينهاش نهاد رخ خود چو آفتاب گفت : اى گلو بريده ! سر انورت كجاست ؟ * وز چيست گشته پيكر پاكت به خون خضاب ؟ اى مير كاروان گه آرام نيست خيز ! * ما را ببر به منزل مقصود و خوش بخواب من يكتن ضعيفم و يك كاروان اسير * وين خلق بىحميّت و دهر پرانقلاب از آفتاب پوشمشان ؟ يا ز چشم خلق * اندوه دل نشانمشان يا كه التهاب ؟ زين العباد را ز دو آتش كباب بين : * سوز تب از درون و برون تاب آفتاب گر دل به فرقت تو نهم ، كو شكيب و صبر ؟ * ور بيتو رو به شام كنم كو توان و تاب دستم ز چاره كوته و راه دراز پيش * نه عمر من تمام شود نه جهان خراب لختى چو با برادر خود شرح راز كرد * رو در نجف نمود و سر شكوه باز كرد 8 كاى گوهرى كه چون تو نپرورده نُه صدف * پروردگانت : زار و ، تو آسوده در نجف ؟ دارى خبر كه نور دو چشم تو شد شهيد * افتاد شاهباز تو از شرفهء شرف تو ساقى بهشتى و كوثر به دست توست * وين كودكان زار تو از تشنگى : تلف ! اين اهل بيت توست بدين گونه دستگير * اى دستگير خلق ! نگاهى به اين طرف اين نور چشم توست كه ناوكزنان شام * دورش كمان گشاده چو مژگان كشيده صف چندين هزار تن ، قدر اندر ازو از قضا * با آن همه خطا همه را تير بر هدف هر جا روان ز سروقدى جويى از گلو * هر سو جدا از تا جورى دست از كتف